زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هشتاد و نهم

به نقل از الیما جون: درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام  مادر  را التماس کنی .... و بعد خدا منتش را ... نعمتش را.... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود یکی می آید که تو،  به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ  مادرانگی  می گیری به همینِ تسهیل بی بدلیل ... خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی .... و همان یک نفر  را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر ....
12 شهريور 1392

نامه چهل و هفتم

حسرت که نـــه ......... غبطه میخورم     مادر که می شوی عصر چهارشنبه خود به خود شارژ می شوی،پرسرعت می شوی، بدن دردت بی علت بهتر می شود خستگی های تلمبار شده ی یک هفته ات کم می شوند و سرحال تر می شوی و پرانگیزه مادر که می شوی، در خانه هیچ ردِ پایی از اداره برایت نمی ماند، پوشه ی اداره بی زحمت ودردسر بسته می شود تا شنبه ی آینده اداره ای   مادر که می شوی نویدِ دو روز با پسرک بودن ،اینقدر برایت انرژی می سازد که تمامِ اتفاقاتِ زردِ هفته گم می شوند جایی که حتی اگر تلاش هم کنی پیدایشان نمی کنی مادر که می شوی حتی اگر عصر چهارشنبه به یمن ترافیک بی دلیلِ ماه های آخرِ سالِ تهران خیلی دیر به خانه برسی، به راحتی می توانی...
24 بهمن 1391

نامه سی و هشتم

یه مطلب قشنگ دیگه از وبلاگ الی مامان   و به چیز دیگری ایمان دارم همان خدایی که آن روزها کودک به نیلْ افکنده ی مادری را سالم و سلامت می رساند به خانه ی فرعون، نا امن ترین نقطه ی دنیا ، و بانوی همان خانه برایش می شود ، امن ترین آغوش و مکان برای بالندگی....  همان خدا هوای کودک مرا هم دارد خوب هم دارد حتی اگر امیرم ، موسی نباشد و من ، مادر موسی....به شرط آنکه توکل کردنم را از نو مشق نمایم... ...
30 دی 1391

نامه سی ام

**** دستانم برای اجابت دعاهایت ، دو دست کوچک امیر را روانه می کند ، من تنها به آمینی بسنده می کنم   **** معجزه ات می آید  تو می گویی من می گویم و خدا اجابت می کند دعای از سر صداقتمان را  سال دیگر معجزه در آغوش روضه عای اصغر رباب را می گیری و نم نم اشکت گونه ی معجزه ات را خیس می کند و من لذت می برم از دیدن این صحنه   ****
8 آذر 1391
1